داستان شوخی کوچک، نوشته آنتوان چخوف / مترجم: حضرت وهريز (افغانستان / كابل)...
چاشت روشن زمستانی... سرمای نیرومند و استخوان شکن. و زلفان نادیا جان بالای شقیقه هایش، و لب بالایی اش را شبنم پوشیده. او دستش را زیر بازویم گذاشته است. ما بر تپه ی بلندی ایستاده ایم. سطح یخزده برای سُرخوردن از پاهای ما تا خود زمین گسترده است و در این سطح، آفتاب چون در آیینه یی خود را نگاه می کند. کنار ما یخمالک کوچکی با پارچه ی سرخی روی آن قرار دارد.
من با زاری می گویم: نادیژدا پتروفنا، بیایید پایین سربخوریم! فقط یک بار! به شما اطمینان می دهم، ما زنده و سالم خواهیم ماند.
اما نادیان جان می ترسد. تمام گستره، از کلوش های کوچکش تا پایان تپه ی یخزده- پرتگاه وحشتناک، بی انتها و عمیق به نظرش می رسد. وقتی من به او پیشنهاد می کنم و او به پایین نگاه می کند، قلبش می ایستد، نفسش بند می آید: آخر چه خواهد شد اگر او این ریسک را بپذیرد و به اعماق پرتگاه سقوط کند! او خواهد مرد، او دیوانه خواهد شد.
- عذر می کنم! نباید ترسی به دل داشته باشید! آخر درک کنید، این کم دلی و جبن است!
نادیا جان بالاخره عقب نشینی می کند و من در چهره اش می بینم که این عقب نشینی را با پذیرش خطر مرگ قبول کرده است. من او را که رنگش پریده و می لرزد، بر یخمالک می نشانم و از پشت دستم را دور کمرش می گیرم و به سوی اعماق می پریم.
یخمالک مثل گلوله یی می پرد. برش هوا به صورت مان سیلی می زند، باد زوزه می کشد و در گوشهای مان سوت می زند، زوزه می کشد و خشمگینانه تازیانه می زند گویی می خواهد سر از بدن ما جدا کند. از شدت فشار هوا، نیروی نفس کشیدن نمانده. به نظر می رسد خود شیطان ما را با چنگالهایش گرفته و داد و فریاد کنان به قعر جهنم می برد. تمام اشیای پیرامون به ستون درازی که به سرعت می دود، حل می شوند... به نظر می رسد یک لحظه ی دیگر، و ما کشته می شویم!
من آهسته، نیم صدا می گویم: نادیاجان، من شما را دوست دارم!
سرعت یخمالک کاسته می شود، زوزه ی باد و غژغژ سُریدن دیگر چنان وحشتناک نیستند، نفس بند نمی آید و بالاخره ما در پایین هستیم. نادیا جان نه مرده و نه زنده است. رنگش پریده و به دشواری نفس می کشد... من کمکش می کنم بلند شود.
او در حالی که با چشمان بزرگش که از ترس پر شده اند، به من نگاه می کند، می گوید: هرگز، هرگز به هیچ قیمتی دیگر بر یخمالک نمی نشینم. به هیچ قیمتی نمی آیم! من نزدیک بود بمیرم!
پس از مکثی به خود می آید و با نگاه پرسشگر به چشمهایم نگاه می کند: آیا من آن هفت واژه را به زبان آورده ام یا فقط در سر و صدای توفان به گوشش رسیده؟ و من کنارش ایستاده ام و دود می کنم و با دقت به دستکش هایم نگاه می کنم.
او زیر بازویم را می گیرد و ما مدت درازی نزدیک تپه قدم می زنیم. آشکار است که این معما آرامشش را ربوده است. آیا آن واژه ها به راستی گفته شدند، یا نه؟ هان یا نه؟ این مسأله ی شرف، زنده گی، خوشبختی، مسأله ی بسیار مهم، مهمترین مسأله در تمام دنیا است. نادیا جان بی شتاب، اندوهگینانه با نگاه نافذ به صورتم نگاه می کند، به پرسشهایم ناسنجیده پاسخ می گوید، منتظر است آیا در آن مورد سر صحبت را باز می کنم یا نه. آه، چه بازیی در این صورت نازنین است، چه بازیی! می بینم او با خود در مبارزه است، او می خواهد چیزی بگویم، یا خودش چیزی بپرسد اما واژه ی مناسبی نمی یابد، او ناآرام است، ترس برش داشته، شادی اش را برهم زده است.
او بدون این که به من نگاه کند، می گوید: می دانید...
- چی؟
- بیایید باز هم... سُر بخوریم.
ما از راه پله ها دوباره به تپه بالا می شویم. بازهم نادیا جانِ رنگ پریده و لرزان را بر یخمالک می نشانم، بازهم ما به پرتگاه وحشتناک پرواز می کنیم، بازهم باد زوزه می کشد و غژ غژ سُریدن بلند می شود، بازهم در پر و سر و صدا ترین و نیرومندترین بخش پروازِ یخمالک نیم صدا می گویم:
- نادیان جان! من شما را دوست دارم.
وقتی یخمالک توقف می کند، نادیان جان تپه یی را که از آن همین چند لحظه پیش سُر خورده، پایین شدیم، برانداز می کند و بعد مدت درازی به صورتم خیره می شود و تمام توجه و دقتش را به صدایم، صدای بی تفاوت و بی هیجانم معطوف می کند و تمام، تمام وجودش، حتی سرِ آستین هایش و کلاهش و تمام اندامش حاکی از پریشانی و سردرگمی است:
«گپ چیست؟ چه کسی آن جمله را گفت؟ او، یا همینطوری به گوشم رسیده؟»
این نامعلومی او را ناراحت می کند، حوصله اش را به سر رسانده است. دختر بیچاره به پرسش هایم پاسخ نمی دهد، اخم می کند، حاضر است گریه کند.
ازش می پرسم: خانه نرویم؟
او در حالی که صورتش سرخ شده: من... من از این سُرخوردن خوشم می آید... من شود باز هم برویم؟
از این سُرخوردن «خوشش می آید» و در این حال هنگام نشستن بر یخمالک مانند دفعه های پیش رنگش از ترس پریده، به زحمت نفس می کشد، می لرزد.
ما برای بار سوم پایین می لغزیم و می بینم چگونه به صورتم نگاه می کند و مراقب لبانم است. من دستمال را نزدیک لبانم می آورم، سرفه می کنم و هنگامی که به نیمه ی تپه می رسیم، موفق می شوم بگویم:
- نادیاجان! من شما را دوست دارم.
معما بازهم می ماند! نادیا جان ساکت است و در مورد کدام چیزی می اندیشید... من او را تا خانه اش همراهی می کنم، او تلاش می کند آهسته برود، گامهایش را با تأنی بلند می کند و منتظر است آیا من آن جمله را خواهم گفت، یا نه؟ می بینم چطور روحش در عذاب است، چطور بر خود فشار می آورد تا نگوید:« ممکن نیست که آن جمله را باد گفته باشد! و من نمی خواهم که باد گفته باشد!»
بامداد روز بعد من یادداشتی به این شرح به دست می آورم: «اگر امروز برای سر خوردن می روید، دنبالم بیاییم. ن.» و از آن روز من و نادیا جان هر روز سُر خوردن می رویم و هنگام پرواز به پایین، هر بار نیم صدا همان کلمات را بر زبان می آورم:
- نادیاجان! من شما را دوست دارم.
نادیا جان به زودی با این جمله عادت می کند، چنان که به واین یا مورفین عادت می کنند. او بدون این جمله نمی تواند زنده گی کند. راستش هنوز هم پرواز از بالا بر یخمالک وحشتناک است اما دیگر خطر و ترس، جذابیت ویژه یی به واژه های عاشقانه می بخشند، واژه های عاشقانه یی که مانند گذشته معما باقی مانده و روان او را درمانده کرده است. هنوز هم سؤظن بر همان دو است: من و باد... نادیا جان نمی داند چه کسی از این دو به عشقش نسبت به او اعتراف می کند، اما این، چنان که به نظر می رسد، برای او بی تفاوت است؛ این که مهم نیست از کدام کوزه یی شراب نوشیده می شود، مهم خود مستی است.
چاشت یک روز من به تنهایی به تپه می روم، در حالی که میان جمعیت قاطی شده ام، می بینم که چطور نادیاجان به تپه نزدیک می شود و چطور با چشمانش در جستجوی من است... بعد با کم جرأتی از زینه ها بالا می شود، چنان بالا می شود گویی به اعدام می برندش اما گامهایش مصمم اند و او بدون سربرگرداندن، به پیش می رود. مثل این که بالاخره تصمیم گرفته امتحان کند: آیا آن واژه های نازنین و شیرین را بار دیگر هم خواهد شنید، این بار که بدون من رفته است؟ می بینم که او با رنگ پریده، با دهانی که از وحشت باز مانده، به یخمالک می نشیند، چشمهایش را می بندد و در حالی که زمین را برای همیشه بدرود گفته، از جا کنده می شود...
غژ غژِ سُریدنِ یخمالک بر یخ بلند می شود. آیا نادیا جان آن واژه ها را می شنود یا نه، نمی دانم... من فقط می بینم با چه ناتوانی و ضعف از یخمالک برمی خیزد و از چهره اش آشکار است که خودش هم نمی داند آیا آن جمله را شنیده یا نه. وحشت در فاصله ی میان حرکت و انجام سُر خوردن از او توانایی شنیدن و تفکیک صدا ها و فهمیدن را گرفته است.
بالاخره ماه مارچ می رسد... آفتاب مهربانتر می شود. تپه ی یخی ما سیاه می شود، درخشنده گی اش را از دست می دهد و بالاخره آب می شود. ما دیگر سرخوردن نمی رویم. نادیا جان بیچاره دیگر جایی ندارد تا آن واژه ها را بشنود و گذشته از آن کسی هم نیست تا آن واژه ها را بر زبان آورد زیرا باد نیست و من تصمیم دارم پتربورگ بروم، برای مدت درازی بروم، شاید برای همیشه.
دو روز پیش از مسافرتم، شامگاه در باغ کوچک نادیا جان نشسته ام. این باغ کوچک از حویلی آنها با دیوار بلند تخته یی جدا شده است... هنوز هوا به قدر کافی سرد است، هنوز برف زیر سرگین مانده است. درختها هنوز بیجان اند اما بوی بهار می آید و وقتی می خواهی بخوابی صدای قارقار عکه ها شنیده می شود. من نزدیک دیوار می آیم و از درز تخته یی دیوار نگاه می کنم. می بینم چطور نادیا جان به برنده گک می آید و نگاه غمگین و پر از غصه اش را به آسمان می دوزد. باد بهاری درست بر صورت اندوهگین و رنگ پریده اش می خورد.... این باد به یادآورنده ی آن باد در تپه است که زوزه می کشید، هنگامی که او آن هفت واژه را می شنید و صورتش بیشتر و بیشتر اندوهگین می شود و بر رخسارش قطره اشکی می لغزد... و دختر بیچاره هر دو دستش را دراز می کند، گویی نزد باد التجا می کند تا آن واژه ها را دوباره به گوشش بیاورد. و من منتظر می مانم تا باد بیاید و بعد با نیم صدا می گویم:
-نادیا جان! من شما را دوست دارم.
خدای من، چه اتفاقی با نادیا جان می افتد. او جیغ می زند، با تمام صورتش تبسم می کند و دستانش را به استقبال باد می کشاید، شادمان است، خوشبخت است و چه زیبا...
این ها مربوط به گذشته ی دور است. اکنون نادیا جان شوهر دارد؛ او را به شوهر دادند یا خودش عروسی کرد- این مهم نیست. او با دبیر مؤسسه حمایت اشراف عروسی کرد و اکنون سه کودک دارد. این که چطور ما برای سُر خوردن می رفتیم و چطور باد به او واژه های «نادیاجان! من شما را دوست دارم» را می آورد، فراموش نشده؛ برای او دیگر این خوشبخت ترین، حساس ترین و زیباترین خاطره ی زنده گی است.
و من که دیگر بزرگتر شده ام، هنوز هم نمی دانم چرا آن کلمات را گفتم، چرا شوخی کردم.
منبع: آتی بان
